تبليغاتX
سلام به بچه های اینترنتی
سلام به بچه های اینترنتی
دوستان
در انتظار pm تو

                                            

 

         دوباره شد شب و من بی قرارم..........Connect  کن , زود بیا , در انتظارم

          بیا من آمدم پای Messenger .......... شدم مسحور آوای Messenger

         بیا Hard دلت را ما ببینیم ................گلی از گنج Home Page ات بچینیم

            بیا Icon  نمای بی نشانم ..................که من جز آدرس Mail ات ندانم

            بیا امشب کمی Online  باشیم............و تا صبح Sun Shine  باشیم

        بیا ((انگوری)) بی تو غش کرد........و حتی Hard Disk  اش همCrash  کرد

                  بیا ای عشق DotCom  عزیزم .........به پای تو W ها بریزم

                 مرا در انتظار خویش مگذار....... ......و پا زاندازه آن بیش مگذار

                بیا ای حاصل Search جهانی .......... بیا اجرا کن آن File نهانی

               بیا در دل تو را  کم دارم امشب.......... حدودا 100 مگی غم دارم امشب

                   اگر آیی دعایت می نمایم.................. .دعا تا بینهایت می نمایم

           اگر آیی دعای من همین است............. و یا نقل به مضمونش چنین است:

                مبادا لحظه ای DC شوی یار.............جدا از پای آن PC شوی یار

                 مبادا نام ما را پاک سازی................ .و کاخ آرزو را خاک سازی

                بمان تا جاودان اندردر من ................ بمان تا حل شودهرمشکل من


|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 10:57
پرسیدن که.....

از چند نفر پرسیدن خدا تو آفرینش از چه مداد رنگی ای بیشتر از همه استفاده کرده ؟!

اولی گفت : " آبی...چون تموم دریاها و آسمون آبیه "

دومی گفت : "سبز...چون تموم جنگل ها سبزه "

 سومی گفت : "قرمز...چون خون همه قرمز قرمزه "

چهارمی گفت : "سیاهه سیاه...کاملآ بی دلیل ! " ...

اما یکی گفت : "سفید سفید !!! " همه نگاش کردن دیدن خدا به اون چشم نداده !!!
 
دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق
 
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
 
آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي، که از بودن با آنها لذت مي بريد، اما به جايي نمي رسيد...

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 11:5
الو ... الو... سلام
الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی  جواب نمیده؟

یهو یه صدای  مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
 
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
 چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
 
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
**********************
                                        
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:54
ديگر نکنم از روي ناداني....

ديگر نکنم از روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "
ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم
رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد
عشقي که تو را نثاره کردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند

راز دل خود به او مگو هرگز

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:30
دست خودم نی عزیزم باور کن.....
عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست!

همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه

این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد و
به جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را
میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را!

عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است !

به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و
همدلی  هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم!

                                         

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:20
دست خودم نیست...

 

دست خودم نيست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و  پر از غم و غصه است بدان
که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر

لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی!

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:11
بارها وبارها به چهار راه رسیدم و راهی رو که به تو مرسید رو انتخاب می کردم اما نمی دونم چرا؟

بارها و بارها به چهارراهی رسیده ام!

راه چه گونه ادامه میابد؟

چه کسی مسیر را بلد است؟

هر کس قطب نمای زنده گی اش را

در قلب خود حمل می کند!

تعجب نکن اگر

بعد از بسیاری از چهارراه ها

مجبور باشی تنها ادامه دهی

راه را نشناسی!

به قطب نمایت اعتماد کن!

فقط اوست که تورا

به هدفت می رساند!

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 9:57
گر نیایی تا فیامت انتظار میکشم باورکن....
گر نيايي تا قيامت انتظارت ميكشم
 
منت عشق از نگاه پر شرابت ميكشم
 
ناز چندين ساله چشم خمارت ميكشم
 
تا نفس باقيست٬اينجا انتظارت ميكشم
 
 
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم
 
كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را
 
احساس كنم٬ ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت
 
بگذارم تا ديگر از گريه ام كم نشود
 
 
وقتي هستي نيستم
 
وقتي نيستم هستي
 
اي همه ي نيست شده ي هستي
 
هستي من٬ نيست ميشود وقتي تو نيستي
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 20:12
عشق یعنی........

 

عشق یعنی...!

عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 16:13
معنی عشق چیست ؟
عشق یعنی مستی دیوانگی  

           عشق یعنی با جهان بیگانگی

                    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                                 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

                                           عشق یعنی سر به دار اویختن

                                                           عشق یعنی اشک حسرت ریختن                   عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

                       عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                                     عشق یعنی سوختن یا ساختن

                                                     عشق زندگی را باختن یعنی

                                                                                                 عشق یعنی....

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 15:59
پروانه ات خواهم ماند...
 
 
شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 15:54
گلی چیدم کاشکی آن گل تو می بودی..
گلی از شاخه اگر می چینیم

                    برگ برگش نکنیم

                         و به بادش ندهیم

 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

                        و شبی چند از آن را

                                   هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

 

             شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...

 

                                                                          (سهراب)

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 15:50
شعر از شاعر خوش ذوق مریم حیدرزاده...
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
 منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
 تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
 تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
 گفتي به هيچ كس نمي رسوني
 حالا بيار عكسامو تا تموم شه
 اگر كه وقت داري اگه مي توني
 نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 15:47
خلوتم را نشکن تقدیم به عاشقان...

 

  خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

وغروبی که درآن

نقش دیوانگی یک عاشق

برسر دیواری پیداست.

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 11:1
مثل تو بودن با تو بودن کار من نیست...

 

 

 

عاشق شدن در خود غنودن کار من نیست

 

 

ای کاش با غیر از تو من دلداده بودم

 

 

دل بردن از تو، دل ربودن کار من نیست

 

 

می بینمت اما غبارِ ترسِ چشمت

 

 

با اشک از چشمم زدودن کار من نیست

 

 

کار نگا هت بود، کار چشمهایت

 

 

با عشق بودن یا نبودن کار من نیست

 

 

با چشمهای خود مرا آواره کردی!

 

 

عاشق شدن عاشق نمودن کار من نیست

 

 

هرگز فراموشت نخواهم کرد زیبا

 

 

حالا که دیگر بی تو سودن کار من نیست

 

 

با واژه هایم راحتم بگذار و بُگذر

 

 

شاعر شدن از تو سرودن کار من نیست

 

 

 


 

 

 

 

 


 
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 9:43
عشق....

عشق 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم.

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم.

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 9:31
شعر ساقی.............

الایا ایهــــــا الساقی ادر کاساً و نــــــــاو لها

 

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهــــا

 

ببوی نافه ای کاخر صبازان طره بگشایــــــد

 

زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهـــا

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم

 

جــرس فریاد میدارد که بر بندیــد محملهـــــا

 

بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویـــــد

 

که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلهـــا

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایـــل

 

کجا دانند حال ما سبکبـــــاران ساحلهــــــــــا

 

همه کارم ز خود کامی به بدنـــامی کشید آخــر

 

نهـان کارم زخود کامی به بد نامی کشید آخــــر

 

نهـان کی ماند آن رازی کز و سازنـد محفلهـــا

 

حضوری گرهمی خواهی ازو غایب مشو حافظ

 

متی ما تلق من تهـــوی دع الـــدنیـــــا واهملهــا

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:47
هرگاه می خوای با کسی دوستی کنی..............
                                         هــــر گاه میخواهی با کسی دوستی کنی 

  بیشتر از همه ببین که فهم او چه اندازه

 است، نیک و بد را در چه میداند،

 افتخـــــار و اهانت را چه می شمارد،

 نیکبختی و بدبختی او در چه چیز است

.ـ ـ ـ مارک اورل

 

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:39
دوست دارم

 

 

 

دوستت دارم

 

با هزارو یک ترفند شاخه گلی

 

 مصنوعی را در میان گلهای

 

 شاداب گلدانت پنهان کردم و

 

 بر دفتر خاطراتم نوشتم :

 

  تو را دوست خواهم داشت  

        تازمانی که آخرین گل پژمرده شود ...

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:29
دلم گرفته باز دوستان مرحم ندارین؟

 

بازم دلم گرفته                           چند روزیه که رفتی

دیگه به خاطر من                       از عشقمون گذشتی

بمون بزار از اسمت                    یه شعر نو بسازم

نزار به جرم دیروز                     امروزمو  ببازم

به من یه فرصت بده                    تا دستاتو بگیرم

یا انکه مال من شی                     یا پای تو بمیرم

دارم میمیرم برات                       نزار بیافتم به پات

مگه گناهم چی بود                    که سرد شده اون نگات

دارم میمیرم برات                       نزار بیافتم به پات

مگه گناهم چی بود                    که سرد شده اون نگات

 
|+|
نوشته شده توسط فرهاد کوه کن در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:57